محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
370
خلد برين ( فارسى )
نهب و غارت مسلمانان و هتك عرض و ناموس ايشان دراز كرده زنان را در پيش شوهران و پسران را در حضور پدران و برادران ، فضيحت و رسوائى بر سر آوردند ، و سادات عالى درجات و علماى منيع البركات و اكابر و اعيان و وضيع و شريف و قوى و ضعيف و فقير و غنى و غريب و بومى از بيم ايشان سررشتهء زندگانى از دست داده پاى در باديهء سراسيمگى و حيرانى نهادند و بسيارى از مردمان جلاى وطن اختيار نموده در امنآباد غربت بار اقامت گشودند ، و مدارا و مواسا از ميان خلق عزلت گزيده بر هر كوچه يكى از آن مفسدان پليد فرمانروا گرديد و محلات تبريز را بدين تفصيل در ميان خود منقسم ساخته رايت بىشرمى و بىحيائى افراختند چنانچه اختيار و اقتدار درب سنجار به پهلوان يارى و محلهء درب درجويه به نشمى و درب سر به شرف پسر مصطفى و كوچهء مهادمهن به پسر شالدوز و درب تقرير به آقا محمد و ميدان به پهلوان عوض و درب اعلى به اصلان و محلهء شتربانان به ميرزاى ملكانى و كوكجه و كوچهء شش كيلان [ - ششكلان ] به علاى حسن جان رسيده مدت دو سال در ميان آن قوم بد فعال نايرهء قتال و جدال مشتعل بود و در آن مدت با آن كه به وساطت اركان دولت ابد مدت به كرات ، حقيقت طغيان و عصيان آن ملاعين به شهريار روى زمين مىرسيد اما آن حضرت به احتمال آن كه شايد آن طايفهء بد فعال بر خود رحم آورده ترك آن قيل و قال كنند و رعايا و زيردستان به تقريب تنبيه و تأديب ايشان پايمال و بال و نكال نگردند در صدد گوشمال ايشان در نمىآمد . عاقبت چون آن گروه بىعاقبت از مدارا و مواساى خديو كشورگشاى به فكر مآل حال خود نيفتاده قدم در باديهء پشيمانى و انفعال ننهادند نايرهء خشم جهانسوز آن حضرت شعلهور شده مقرر فرمود كه يوسف بيك استاجلو كه به راى و تدبير ، يگانه و بىنظير بود به آن ديار رفته بر مسند حكومت متمكن گردد و از هر راه كه به صواب اقرب باشد دست فتنه و فساد آن قوم كج نهاد را از سر مردم آن ديار و بلاد كوتاه سازد . خدمتش چون به دار السلطنهء تبريز رسيده بر مسند حكومت